فاطمه(س) بی نشان

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • حرم فلش - کد دعای فرج برای وبلاگ

فرشتگان رحمت : قسمت دوم

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   متن زیر حاوی خاطرات عراقی است که در جنگ تحمیلی ایران و عراق سرباز جبهه عراق بوده است. ناگهان احساس کردم که باری سنگین از روی دوشم برداشته شد به خود گفتم : وای به حالت ! ایرانی ها با شعار مقدس « الله اکبر » ترا می خوانند و تو گوش وجدانت را… بیشتر »
 نظر دهید »

ما اسیر ایرانیان خواهیم شد

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   آنچه که میخوانید روایتی از زبان یک سرباز عراقی در جنک تحمیلی ایران و عراق دیری نگذشت که صدای شلیک ایرانیها به تدریج خاموش شد و ما نفسی براحتی کشیدیم . در آن لحظه یکی از سربازان با لحنی معنی دار گفت : مطمئن باشید که این آرامش به خاطر آن است… بیشتر »
 نظر دهید »

پدر،تمام وجودم را با خود بردی

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   آنچه که در پیش روی شماست روایت کوتاهی از زندگانی پر برکت سردار شهید محمد اضغریخواه و دل نوشته فرزند ایشان در لحظه وداع با پدر سردار شهید محمد اصغریخواه در2/3/1340 در روستای فتیده شهرستان لنگرود در یک خانواده مستضعف ولی متدین و مذهبی پا به… بیشتر »
 نظر دهید »

همه شان فدای امام

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   مهمونی رفتن اون هم در یک غروب دل انگیز بهاری، حال و هوای خاص خودش رو داره. مخصوصا اینکه بدونی داری خونه ی چند تا پهلوون با مرام و خوش معرفت می روی،(( دیدار با خانواد شهدا)) آدرس سر راست بود؛ سبزه میدان، کوچه اول، کنار بانک خونه ای کوچیک و… بیشتر »
 نظر دهید »

احمد زنده باشد و خرمشهر در دست دشمن؟!

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   حاج احمد در آخر صحبت‌هایش، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، گفت: خدایا! راضی نشو که حاج احمد زنده باشد و ببیند ناموس ما، خرمشهر ما، در دست دشمن باقی مانده. خدایا! اگر بنابراین است که خرمشهر در دست دشمن باشد، مرگ حاج احمد را برسان!… بیشتر »
 نظر دهید »

توان رزمی یک تکاور

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   امیر سرتیپ صبوری زاده از فرماندهان دوران هشت سال دفاع مقدس می باشد. متن زیر برگرفته از سخنان ایشان در بیان خاطرات چگونگی به اسارت درآمدن توسط دشمن و فرار بلافاصله از اسارت با وجود شکنجه دشمن می باشد. این خاطرات آمادگی و توان رزمی یک تکاور… بیشتر »
 نظر دهید »

خاطرات یک بانوی امدادگر در جبهه

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   در یكی از روزها كه بیمارستان مورد اصابت موشك رژیم بعث عراق قرار گرفت شاهد معجزه‌ای بودم. یكی از خواهران امدادگر در حال ركوع بود كه تركش‌های ناشی از انفجار از بالای سرش عبور كرد و به داخل دیوار فرو رفت... شرایط بسیار خطرناك بود و… بیشتر »
 نظر دهید »

مادر شهید گمنام!

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   انگار همین دیروز اتفاق افتاد. ماه شعبان بود که جنازه ای گمنام را آوردند. شناختم که ابوالقاسم نیست. اما باز هم به دنبال نشانه ای گشتم تا شاید نشانی از ابوالقاسم در وجودش پیدا کنم. حتی جوراب هایش را در آوردم. انگشت شصت او با انگشت پسرم فرق… بیشتر »
 نظر دهید »

او نیز به بهشتیان پیوست

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   به خاک پای پدران و مادرانی که شهیدان، از دامان آنان به معراج پرگشودند خبر بسیار ساده بود و چه بسا تکراری "درگذشت مادر و همسر شهیدان ولی زاده مادر و همسر شهیدان ولی زاده، به علت بیماری، به رحمت ایزدی پیوست. خانم "زینالی" همسر شهید "حاج بابا… بیشتر »
 نظر دهید »

ایستگاه بهشتی

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   خاطره و دل نوشته ای کوتاه از آدمهای ناشناس، ادمهایی که قلبشان را به شهدا داده اند و قلمشان برای شهدا می نویسد .سخن اول اینجا مثل یک زیارتگاه ِ ، پس سلام برتو ای زائر دعوت شده شهیدان؛ یه سلام با بوی خـاک نم خورده ازاشک های دلتنگـی سلام بر… بیشتر »
 نظر دهید »

پرستار بد حجاب

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   جنگ که شد هرکسی با هر اعتقادی که بود برای حفظ عزت و حرمت کشورمان ایران هر کاری که از دستش بر میامد انجام میداد در اوایل جنگ زنها هم همراه مردان مبازه میکرد کمی که جنگ پیش رفت زنها به پشت جبهه ها رفتند و یه جورایی نیروی پشتیبانی بودن اون… بیشتر »
 نظر دهید »

لحظه ای که کمیل جنازه پدر را دید

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا پیکر حسن را گذاشتند توی آمبولانس که بیاورند گل‌سفید. کمیل بغل جنازه ایستاده بود و ماتش برده بود. عکسی که از آن روز دارم، این را خوب نشان می دهد. جنگ‌ها در طول تاریخ این را کاملا اثبات کرده که یک روز شروع و یک روز هم پایان می‌پذیرد. اما آنچه… بیشتر »
 نظر دهید »

حكایت اشك و لبخند

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   من كه تا نصفه متن را خوانده بودم و تازه به اوج گریه‌ام رسیده بودم،‌ منتظر شنیدن كلمه‌ای بودم تا گریه‌ام شدیدتر شود. علی با گریه پرسید: از كجا فهمیدی؟ كی خبر آورد؟ سال‌های جنگ؛ سال 1363. تابستان آن سال مادر از دنیا رفت و من ماندم و یك… بیشتر »
 نظر دهید »

خاطرات راوی از سربند یا زهرا(س)

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   گفت: بچه ها! كدام عملیات به اسم حضرت زهرا داشتیم كه كتف و پهلوی تیر خورده درونش كم بود اگر می خواهید چشم و دلتان درست بشود این شب ها را از دست ندهید. اینها را گفتم برای اینكه بدانید این افراد به حضرت زهرا وصل بودند.... راز عملیات هائی كه… بیشتر »
 نظر دهید »

وقتی برادرم جعل سند کرد /عکس

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   بلافاصله تلفن را برداشتم و شماره واحد اعزام سپاه را گرفته و به دوستی که مسوول قسمت فوق بود گفتم: اخوی ما دارد میاد سراغ شما که اجازه بدی برود جبهه، شناسنامه اش را بخواه و چون به سن قانونی نرسیده،نگذار به جبهه برود. در سال های دفاع مقدس ،… بیشتر »
 نظر دهید »

سوغاتی از روزهای تفحص

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   رسوندمش در خونه. دیدم چشماش پر اشكه. گفتم: چی شده؟ گفت: بریم منطقه. بذار یه سال مثل اونا پیش مادرم نباشم. به گریه افتاد. آمد هور. كنار شهدا. بعد از تحویل سال قسم خورد بهترین تحویل سال عمرم امروز بود نزدیك سال تحویل بود، داشتم از هور… بیشتر »
 نظر دهید »

آخرین پیام بی‌سیم‌چی گردان شهادت

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   او بی سیم‌چی کار بلدی بود؛ اما حسابی هوایی شده بود، وقتی در کربلای 8 به خط می‌رفت، به کمک بی‌سیم‌چی که قرار بود همراهش برود، گفتم «حق نداری بی‌سیم را از بهرام بگیری؛ اگر من صدایت را بشنوم، فکر می‌کنم برای او اتفاقی افتاده» و لحظه به لحظه از… بیشتر »
 نظر دهید »

زیباترین خاطره من از راهیان نور

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   دو روز بود که به منطقه ی عملیاتی رسیده بودم و من جز خاک و سختی و گرما چیزی حس نکردم مطمئن بودم که این سختی ها اون چیزی نیست که جوانان را منقلب می کند. روز سوم داخل اتوبوس نشسته بود که... راهیان نور همراه شدن در مسیر شهدایی است که رفتند تا… بیشتر »
 نظر دهید »

رزمنده‌ها شاگردتنبل‌ کلاس نبودند

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   هنوز نوجوان بودم که شهادت برادر در آغوش برادر، فریاد ضعیف مهرداد را که تداعی کننده روز عاشورا بود، درک کردم؛ او رفت و من جاماندم تا بگویم نوجوانان ما می‌دانستند از کجا آمده‌اند و با چه نردبانی به خدا می‌رسند عهدنامه‌ای که در دست داشت، بوی… بیشتر »
 نظر دهید »

ماجرای اسارت فرمانده عراقی

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   نزدیک بود از وحشت بمیریم. دریافته بودیم که در موضع باطل هستیم و بر ذهنمان گذشت که اینها همه اشارات الهی است به اینکه باید دست از جنگ برداریم. ما گنگ و مبهوت روی خاک نشسته بودیم و نمی دانستیم چه کنیم. در همین حال واقعه عجیبی لرزه بر اندام ما… بیشتر »
 نظر دهید »

خاطرات دلی جامانده در جنوب

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   کنارش سرهنگ شاه ملکی نشسته بود. شوخ طبع بود. تا آن روز ندیده بودم حرفی بزند و بچه‌ها از خنده ریسه نروند این جلسه رو برای این گذاشتیم تا بچه‌هایی که امروز اومدن منطقه، توجیه‌شن، آماده شن برای عملیات‌های آینده. سرهنگ آسیایی با لهجه‌شیرین کردی… بیشتر »
 نظر دهید »

بهار در طلائیه

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   طلائیه؛ چقدر غمگینی. آن روز سرافراز و امروز سر به زیرانداخته ای. با کسی سخن نمی گویی و سکوت پیشه کرده ای. اما سکوت تو بالاترین فریاد است و خفتگان را بیدار می کند و بیداری را در رگ های انسان های به ظاهر زنده می ریزد. اینجا همه از سکوت تو می… بیشتر »
 نظر دهید »

دیروز شلمچه بودیم!

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   هر جا که نگاه می کردم پسران یا دخترانی نشسته بودند، چادر یا چفیه ای به سرشان کشیده بودند و مثل این که میخکوب زمین شده بودند. نمی دانستم غروب شلمچه آنها را به کجا برده بود. حاج احمد نوروزی می گفت: «غروب های شلمچه غمناک ترین هستند.» وقتی… بیشتر »
 نظر دهید »

ماندگارترین عکس نوروز در جبهه

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   مردانی، مرد با لباس‌‌های خاکی دور سفره عید نشسته‌اند، دست‌هایشان را رو به آسمان گرفته‌اند، به پیام نوروزی مولایشان گوش می‌دهند، می‌روند تا دوباره بایستند و معلوم نیست نوروز دیگر بر سفره آسمانی می‌نشینند یا زمینی ماندگارترین عکس نوروز در… بیشتر »
 نظر دهید »

50 خاطره کوتاه از شهید صیادشیرازی : قسمت اول

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   لباس آبى تنش بود. ماسک زده بود و داشت خیابان را جارو مى کرد. تعجب کردم.- رفتگرها که لباسشون نارنجیه؟ درِ حیاط را تا آخر باز کردم. بابا گاز داد و رفت بیرون. یک لنگه در رابستم. چفت بالا را انداختم. جارویش را گذاشت کنار و رفت جلو. یک نامه از… بیشتر »
 نظر دهید »

50 خاطره از شهید صیادشیرازی

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   نمى دانم که چه شد که پایش را کرد توى یک کفش که برویم شلمچه; همان مرخصى چند روزه را. گفت «وقتى مى رم شلمچه، یاد دوستام مى افتم. خیلى خاطره دارم.» قبول کردم .خانوادگى رفتیم شلمچه.. زندگی هر یک از فرمانده هان دوران هشت ساله دفاع مقدس دارای… بیشتر »
 نظر دهید »

برگی از یادداشت‌های شهید صیاد /عکس

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   از این متعجب بودیم که چرا کسی بیدار نیست که ناگهان صدای انفجاری شنیده شد و لمس کردم که این انفجار در حول و حوش ماست. فریاد راهنما بر اینکه تیر خوردم و فریاد همه ما بر این که: « خودی هستیم، چرا می زنی؟» دست نوشته شهید صیاد شیرازی در… بیشتر »
 نظر دهید »

کمتر از شهادت حقش نبود...

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا هنوز جنگ شروع نشده بود که من برای اولین بار ایشان را به همراه دو سه نفر در ورودیه حسینیه جماران دیدم. شهید صیاد آن روز بند حمائل بسته بود و لباس کامل رزم به تن داشت و یک سرباز در میدان نبرد را نشان می داد. این اولین بار بود که ایشان را دیدم… بیشتر »
 نظر دهید »

لحظه شهادت صیاد از زبان دخترش

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   خودم را دلداری می دادم. می گفتم «نه. طوری نمی شود. این دفعه هم مثل دفعات قبل است. مگر اولین بار است؟» زمان جنگ بارها می شد که به ما زنگ می زدند که پدرتان را برده ایم فلان بیمارستان، خودتان را برسانید، یا می آوردنش خانه، همه جای بدنش تکه… بیشتر »
 نظر دهید »

شهید صیاد شیرازی به روایت همسر

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   یک روز دیدم در می زنند. رفتم دم در. دیدم چند نفرند. یکی شان گفت: « منزل جناب سرهنگ شیرازی اینجاست؟» دلم ریخت. گفتم: « من خانمش هستم. » گفت: « از طرف جناب سرهنگ برایتان پیغام آورده ایم. » یک پاکت داد دستم. اصلاً نفهمیدم پاکت را چطوری گرفتم.… بیشتر »
 نظر دهید »

صیاد به روایت مادر

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   یک روز آقایی یک بسته چای آورد و گفت: "برای جناب سروان شیرازی آورده‌ام. " وقتی علی آمد، پرسید: "مادر این چیست؟ " توضیح دادم، گفت: "دست نزنید. " این گذشت و آن مرد دوباره این کار را تکرار کرد. یک روز در پادگان یکی از درجه داران که همان مرد… بیشتر »
 نظر دهید »

هفت سین در نوروز 61

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   هلی کوپترها یکی پس از دیگری فضای منطقه جنوب را در می نوردند. خلبان "کورش فاتح" به همراه اعضای دیگر گروه در جنوب مستقر می شوند تا مأموریتی را قبل از تحویل سال 1361، به پایان برسانند. تعداد زیاد هلی کوپترها از اهمیت بالای مأموریت، حکایت… بیشتر »
 نظر دهید »

لحظه تحویل سال سر سفره شهدا

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   لحظاتی بعد سکوت را می‌شکنم و می‌پرسم چرا سین‌های سفره‌تان کم است؟ حواستان نبوده؟!می‌گوید: «نمی‌دانم دوست دارید بشنوید یا نه اما همه داستانش برمی‌گردد به دوران دفاع مقدس و به دورانی که با دوستانم در جبهه، نوروز را می‌گذراندیم.آن سال‌ها با… بیشتر »
 نظر دهید »

صاحب دوچرخه 28 را بزنید!

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   حاج «محسن رفیق‌دوست»، دوست و هم‌رزم پیش و پس از انقلاب حاج‌اسدالله، خاطره زیبایی از او نقل می‌کرد. می‌گفت: «حاج‌اسدالله از قبل، در بازار یک حجره‌ی کِش‌بافی داشت. بعد از این‌‌كه از ریاست سازمان زندان‌ها کنار رفت، برگشت همان جا و به کارش… بیشتر »
 نظر دهید »

من همت هستم اما فرمانده نیستم

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   اباصلت بیات گفت: نزدیک رفتم و پرسیدم «ببخشید من با حاج همت فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) کار دارم» جوان خوش رویی گفت «من ابراهیم همت هستم اما فرمانده نیستم، فرمانده تمام این رزمندگان 14 تا 75 ساله هستند». شاید همه دیده باشند عکس شهید همت… بیشتر »
 نظر دهید »

فکه و غربت 12ساله یک شهید

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با… بیشتر »
 نظر دهید »

نماز عید فطر در جبهه

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   شب عید فطر، رئیس ستاد لشکر مرا خواست و دستور داد که به تمام واحدها اطلاع دهم که فردا سحر در محل تبلیغات لشکر جهت اقامه نماز عید فطر جمع شوند. شب عید فطر، رئیس ستاد لشکر مرا خواست و دستور داد که به تمام واحدها اطلاع دهم که فردا سحر در محل… بیشتر »
 نظر دهید »

۳۶۵۰ روز اسارت، به روایت نخستین روحانی اسیر دفاع مقدس

06 آبان 1395 توسط مادر پهلو شکسته
به نام خدا   اسیر و اسارت واژگان ناخوشایندی برای روح و جسم انسان‌هاست؛ آن هم اگر برای مدت‌های طولانی و در بدترین شرایط ممکن باشد و فکر اینکه دیگر راه بازگشتی وجود ندارد، همه وجود را بیازارد. اما آنگاه که پای دفاع از میهن و ناموس در میان باشد و بدانیم که… بیشتر »
 نظر دهید »
 << < آبان 1395 > >>
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه جمعه
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          

فاطمه(س) بی نشان

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • وصیت نامه شهدا
  • خاطرات دفاع مقدس
  • خاطرات شهدا

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

خادمان

کاربران آنلاین

  • آشنا
  • زفاک
  • فاطمه طارغی
  • لبیک یاحسین

آمار

  • امروز: 391
  • دیروز: 219
  • 7 روز قبل: 1084
  • 1 ماه قبل: 12010
  • کل بازدیدها: 358174

مطالب با رتبه بالا

  • لحضه از ازدواج شهید سید علی حسینی (5.00)
  • وصیت نامه شهید حسین دهقان موری آبادی (5.00)
  • وصیت نامه شیرین يك شهید به چهار فرزندش (5.00)
  • هفته شهادت برشما مبارک (5.00)
  • وصیت نامه شهید درویشعلی شکارچی (5.00)

رتبه

    ورود

    ابزار وبلاگ

    سخنی از بهشت

    حدیث

    موزیک

    ذکر روز

    دریافت کد ذکر ایام هفته برای وبلاگ
    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس