بسم الله الرحمن الرحیم
فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت میکرد. وظایف را تقسیم میکرد و گروهها یکی یکی توجیه میشدند. یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچهای بسیجی را توی جمع دید. گفت: «پاشو با اون موتور سریع برو… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
سید آدم بسیار شوخ طبعی بود تو سراج یه آچار فرانسه داشتیم کارای برق رو انجام میداد یه هفته ای بود علافش بودم بیاد دیش اتاق رو درست کنه بتونیم کانالهای ایران رو بگیریم نیومد که نیومد سید هم دلش به حال پای افلیج من که رو تخت افتاده… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
درعملیات بیتالمقدس، دو « احمد» داشتیم که فرمانده بودند و صدای آنها از شبکههای بیسیم مرتب شنیده میشد.«احمد متوسلیان» فرمانده لشگر محمد رسولالله و«احمد کاظمی» فرمانده لشکر نجف اشرف. در تماسهای بسیار مهم، مخصوصا در لحظات شکستن… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
مادر من يك كلاس هم سواد ندارد. در عالم خواب برادر شهيدم، شهيد كاظم رستگار را ميبيند كه به مادر ميگويد:
مادر جان! من الان در بهشتم چه چيزي ميخواهي كه براي تو از آنجا بياورم؟ مادر به شهيد ميگويد:
الان كه در بهشت هستي ميتواني از… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
تو مراسم ، سردار اکبری از سه خصوصیت شهدا گفت ، گوشام تیز شدند شاید بشه برای نفس کاری کرد: ایمانی که کوه نتونه تکونش بده یقینی که تو بدترین غبارهم راه رو گم نکنی و پشت ولایت باشی دست آخر شهامتی که تو کارزار کم نیاری... هادی… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از فرماندهان در سوریه نقل می کرد هر چند حامد جوانی 25 ساله بود اما بسیار شجاع و نترس و تنها نیرویی بود که می توانست مثل آچار فرانسه عمل کند؛ یعنی هم می توانست در توپخانه فعالیت کند و هم به صورت زمینی. کامیون را پر از مهمات می… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
چند ماه به خاطر تعلیق غنی سازی، سایت نطنز تعطیل بود، ولی مصطفی آنجا را رها نکرد.
روز آمد خانه، گفت «به خدا یه کاری کردن که ما ببوسیم کار رو بذاریم کنار.»
گفتم «چطور بابا؟»
گفت «اومدن در سایت رو مهر و موم کرده اند این خدانشناس ها.… بیشتر »
بسم الله الر حمن الرحیم
داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم، دستی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت : « علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . » گفتم «مثلا چی کار کنیم؟»
گفت «… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
ورودی سال 77 رشته مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف بود. علاوه بر درس، در کانون نهجالبلاغه و بسیج دانشجویی نیز فعالیت میکرد. از سال سوم به دنبال فعالیتهای پژوهشی بود. یک روز آمده بود توی اتاق و گفت "پاشو بریم یه چیزی نشونت بدم".… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
اوایل انقلاب ماشین ژیان داشت. بهش گفتم : بابا این همه ماشین توی پارکینگ ، چرا یکیش رو بر نمی داری سوارشی؟ می گفت: همین هم از سرم زیاده. از استانداری دو تا حواله پیکان فرستادند . هر پیکان ، چهل و پنج هزارتومان یکی برای صیاد و یکی… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
قبل از عقد گفت((تو زندگی باید صبور باشی٬زندگیت باید رو دوشت باشه٬
از این شهر به اون شهر.زندگی با یه جهادگر یعنی همین.جنگم نبود من یه جا بند نمی شدم .))
چیزی نگفتم.سر سفره((بله))را که گفتم سرش را بلند کرد و بهم خندید.
نیمه شعبان… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
حتی حاضر نبود کولر روشن کند. اهواز خیلی گرم بود و پای مصطفی توی گچ
پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون میآمد اما میگفت:
«چطور کولر روشن کنم وقتی بچهها در جبهه زیر گرما میجنگند».
هر کس میآمد مصطفی میخندید و میگفت: «غاده… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
به مصطفی میگفتم: «من نمیگویم خانه مجلل باشد، ولی یک مبل داشته باشد که ما چیز بدی از اسلام نشان نداده باشیم که بگویند مسلمانها چیزی ندارند، بدبختند
مصطفی به شدت مخالف بود، میگفت: «چرا ما این همه عقده داریم؟ چرا میخواهیم با… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
وی در یکی از خاطراتش از دانشگاه تهران میگفت : زمانی که در این دانشگاه ، کمونیستها مسلط بودند و دانشجویان مسلمان تنها اتاقی کوچک برای برگزاری نماز داشتند ، چون بعضی از دانشجویان خجالت میکشیدند که در دانشگاه نماز بخوانند ، با… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
در زمان جنگ رزمندگان به یکدیگر اخوی میگفتند و یا دوستت دارم از سر اخلاص بود
و اینطور نبود که همانند زمان حال به یکدیگر بگوییم ارادت داریم و پشت سر هم غیبت کنیم.
ما آن مدینه فاضلهای را که دنبالش میگردیم باید در دفاع مقدس جستجو… بیشتر »
بسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحــیمِ بروید بجنگید و زمینه را برای آینده فرزندان خود، مساعد نمایید.
سلام بر محمّد(ص)؛ که با خدمات خود، سعادت و شرافت را برای انسانیت تضمین کرد؛ و درود بر حضرت مهدی(عج) و نائب بر حقش امام خمینی(رض) و امّت حزبالله و از… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
سید تعریف می کرد و می گفت داشتیم به منطقه عملیاتی اعزام می شدیم در راه یک نوار نوحه سینه زنی گذاشته بودم این نوار را با مهدی زیاد گوش کرده بودم و کاملا برامون تکراری بود. برای همه معمول اینه که وقتی یک نواری تکراری می شه دیگه اون… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
اول حسن خودش را معرفی کرد. بعد مسائل کلی مطرح شد. ایشان در همه حرفها، تأکیدش روی مسائل اخلاقی بود.
یادم نمی رود، قبل از این که وارد این جلسه شوم، وضو گرفتم ودو رکعت نماز خواندم و گفتم:
«خدایا خودت از نیت من با خبری؛ هر طور صلاح… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
ساله بود که "آمد" به سوی میعادگاه عشاق. زیرک بود و چابک، فرمانده گردان شد. در اکثر عملیاتها حضور داشت. با "همت" جبهه ها دمخور بود. یادگاری های زیادی از جنگ داشت. از تیر و ترکش تا شیمیایی!
غریبانه جنگید و غریبانه زندگی کرد و… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
گونی بزرگی را گذاشته بود روی دوشش و توی سنگرها جیره پخش می کرد.
بچه ها هم با او شوخی می کردند:
- اخوی دیر اومدی.
- برادر می خوای بکُشیمون از گُشنگی؟
- عزیز جان ! حالا دیگه اول میری سنگر فرماندهی برای خودشیرینی؟
گونی بزرگ بود و سرِ… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
تواضع و فروتنی عباس باور نکردنی بود. همیشه عادت داشت، وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند میشد و به قامت میایستاد.
یک روز وقتی وارد شدم روی زانوانش ایستاد. ترسیدم، گفتم: عباس چیزی شده، پاهایت چطورند؟
خندید و گفت: «نه شما بد عادت شده… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
ميگويند داود دريادل بود. هيچ چيز به اندازه جان نيروها تا حد ممکن برايش مهم نبود. چادر فرماندهياش هميشه بين نيروها برپا بود و تابلوي «خدمتگزاران» در جلوي آن به چشم ميخورد. صفاي خاصي داشت با آن پاي مجروح و لنگ جرات و جسارت يک شير… بیشتر »
بسم الله الرحمن الرحیم
ميگويند داود دريادل بود. هيچ چيز به اندازه جان نيروها تا حد ممکن برايش مهم نبود. چادر فرماندهياش هميشه بين نيروها برپا بود و تابلوي «خدمتگزاران» در جلوي آن به چشم ميخورد. صفاي خاصي داشت با آن پاي مجروح و لنگ جرات و جسارت يک شير… بیشتر »