ناشنوا ( از خاطرات شهید عبدالمطلب اکبری )
01 شهریور 1395 توسط مادر پهلو شکسته
بسمالله الرحمن الرحیم
« پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟ گفتم: بفرمائید! عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده - بیست سالهای بود، گفت: اسمش «عبدالمطلب اکبری» ست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود و در… بیشتر »