دست سیاه وکبود ( از خاطرات شهید سید مصطفی حسینی )
04 شهریور 1395 توسط مادر پهلو شکسته
بسم الله الرحیم الرحیم
یه شب نیمه هاى شب بود وبچه ها خوابیده بودن. ازصداى ناله یکى ازبچه ها بقیه بیدارشدن.یکى رفت روسرش بیدارش کرد گفت چیه سیدخواب بد دیدى? زد زیرگریه هرچى گفتن چی شده فقط گریه میکرد. تااینکه گفت خواب بى بى زینب دیدم. همه گفتن خوش بحالت… بیشتر »